سرگذشت من با مجاهدین خلق (فرقه رجوی) - قسمت چهارم
علیرضا نصراللهی، وبلاگ نصراللهی، سی ام نوامبر 2010
http://2011ali.blogfa.com/post-33.aspx
لینک به قسمت اول
http://www.ariairan.com/index.php?mod=view&id=10917
لینک به قسمت دوم
http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8856
لینک به قسمت سوم:
http://iran-interlink.org/fa/index.php?mod=view&id=8896
سرگذشت من با مجاهدین
قسمت چهارم : ادامه ورود به پذیرش و پادگان اشرف
حدودا 10 نفر بودیم.وقتی همه آماده شدند برادری آمد و ما
را راهنمایی کرد که وارد اطاق شویم.خانمی پشت میز نشسته
بود، با ما احوالپرسی کرد.پس ازمقدمات اولیه از تک تک بچه
ها سئوال می کرد که همه چیز خوبه؟ البته همراه این خانم ،برادری
هم در آنجا نشسته بود.از اوضاع ایران سئوال می کرد و
تقریبا همه را به حرف آورد.بعد از اتمام صحبت رو به آن
برادر کرد و گفت؛" بهتر هست که ضوابط را برای بچه ها
بخوانی."
آن برادر ورقه ای را آورد و شروع به خواندن کرد. راستش
الان خوب خاطرم نیست ولی آن ضوابط، بخشنامه "ارتش آزادی
بخش" بود.فکر کنم 13 الی 15 ماده داشت که در آن نوشته شده
بود؛" در اینجا زن و زندگی نداریم"، اگر کسی به کسی تجاوز
کند حکم آن اعدام است وخیلی چیزهای دیگر که خاطرم نیست.
حدودا 2 ساعت آنجا بودیم بعد هم برگشتیم جای اول.
صبح روز بعد مرا صدا زدن و همراه با برادری وارد اتاقی
شدیم که سر در آن نوشته شده بود "ضد اطلاعات". دیدم چهار
نفر نشستن که ترکیب آنها سه مرد و یه زن بود. یکی از آنها
رو به من کرده و بی مقدمه گفت ؛" کار ما مهمه و با کسی
شوخی نداریم. تو باید زندگی نامه خودت را دوباره برای ما
بنویسی!"
من به انها گفتم تا بحال 5 بار برای شما نوشتم چرا مگه
کافی نبوده ؟ آن خانم که چشمهای وحشتتاکی داشت با عصبانیت
به من گفت اگه لازم باشد صدبار دیگه هم باید بنویسی!بعد
منو وارد اتاقی کردن و به من گفتن از الان 24 ساعت تنها
هستی تا این بخش کار ما با تو تمام شود بهتر هست هر چه
زودتر بنویسی.
بعد من هم برای اینکه تنها نباشم شروع به نوشتن کردم البته
مثل گذشته ولی به صورت سال به سال.
چند ساعتی در حال قلم زدن بودم که تمام شد.ورقه را دادم به
یکی از بازجوها و اون ورقه را گرفت و رفت بعد از 1 ساعت
امد و به من گفت باید بیشتر توضیح بدهی .باور کنید دیگه
اعصابم خرد شده بود ولی چاره ای نداشتم ورقه را گرفتم و
رفتم ان را تکمیل کردم .دیگه هوا تاریک شده بود وقتی آمدم
بیرون دیدم "خواهر زهره" بیرونه و وقتی منو دید گفت خیلی
خوشحالم که آمدی پذیرش .
خواهر زهره همون زنی بود که قرار بود عکس مادر منو بده.
بهش گفتم خواهر میشه عکس مادر منو بدی در جواب به من گفت
ما کارهای مهمتری داریم.من باورم نمی شد که به این راحتی
این جواب رو به من بدهد.بعد هم من رفتم ان طرفتر تا دیگه
با اون حرف نزنم خود اون هم فهمید که من ناراحت شدم .آن شب
منو پیش بچه ها نبردن .
شب را با ناراحتی خوابیدم تا صبح شد.بعد از صبحانه منو صدا
کردن و گقتن بیا "خواهر سارا" با تو کار داره من فکر کردم
باز هم حتما میخوان در مورد زندگی نامه صحبت کنند.وقتی
وارد دفتر "خواهر سارا" شدیم با خوشحالی به من گفت تو
امروز به ارتش میری.من پرسیدم مگه اینجا ارتش نیست گفت چرا
ولی تو وارد پذیرش دوم میشوی.
بعد من امدم پیش بچه ها نهار رو که خوردیم با برادری رفتم
انباری که در ان لباس ارتشی و پوتین بود بعد از اینکه لباس
فرم سایز من پیدا شد امدیم پیش بچه ها و من برای اولین بار
لباس انها رو پوشیدم و مثل انها شدم.
بعد از آمادگی با بچه های آنجا خداحافظی کردم . سوار ماشین
شدم و امدیم به پذیرش ارتش وقتی وارد انجا شدم چون
بعدازظهر بود بچه ها داشتن ورزش میکردن ما به همراه چند
برادر وارد اتاقی شدیم که خواهری منتظر من بود .بعد از
مراسم اشنایی با برادری رفتم تا مرا با بچه ها و قرارگاه
اشنا کند .خلاصه همه جا را به من نشان داد بعد وقت شام
رسید من همرا با برادی وارد سالن شدیم انجا رسم بود که
وقتی نفر جدیدی میامد باید بره روی سن و خودش رو معرفی کنه
البته با اسم غیره واقعی من هم رفتم بالا و این جمله را
گفتم، من رزمنده ارتش ازادی بخش افشین.
بعد از شام همه رفتن در اتاقهایی نشستن من را هم بردن در
یکی از همین اتاقها من دیدم بچه ها همه دارن در دفترچه
هایشان چیزی مینویسن بعد برادری امد با من کمی شوخی کرد و
گفت؛" بچه ها پوست افشین را هم باید کند". من نفهمیدم چی
میگه بعد به من گفت الان "نشست عملیات جاری" داریم. باز هم
نفهمیدم.بعد گفت ما نشست را اجرا میکنیم و تو خوب گوش کن!
بعد به بچه ها گفت کی انتقاد داره تعدادی دست بلند کردن
بعد دیدم هر کسی به دیگری انتقاد میکند بعد از این موضوع
گفت کی فاکت آماده داره بعد دیدم یکی از بچه ها گفت ،من!؛
"فاکت:وقتی دیدم به یکی از بچه ها بیشتر از من توجه میکنند
ناراحت شدم.
نقطه آغاز:چون دوست داشتم به من هم توجه شود.
واقعیت:من نباید نسبت به برادر همرزم خودم حسودی کنم.
جمعبندی:من باید خودم هم او را تشویق کنم تا زودتر پیشرفت
کند.
این کار هرشب بود و همه باید درآن شرکت میکردند.کسی نمی
توانست از "نشست عملیات جاری" غیبت داشته باشد.چون "مرز
سرخ " بود!
ادامه دارد
|
|