داشتم مصاحبه جالب محمدحسین
سبحانی با آقای دکتر بنی صدر را می خواندم تا مطلبی برای
انتشار تهیه کنم. چون در این مصاحبه دو موضوع حیرت انگیز
به نظر می رسید. اول، پذیرفتن انفجار 7 تیر سال 1360 از
جانب رهبری مجاهدین که با این اقدام، نیروهای هوادارش را
عمداً به قتلگاه فرستاد و دوم، بعد از فرار رهبری سازمان
به پاریس دفعتاً خود را برای فروش به طارق عزیز پیشنهاد
کرد. می خواستم بدانم که در سال 1360 و همان اوایل آغاز
مبارزه مسلحانه مجاهدین خلق با جمهوری اسلامی، چه طور آنان
همزمان هم برای جمهوری اسلامی و هم در خدمت دشمنش عراق،
مشغول به کار بودند. در همین فکر بودم که دیروز قاصدی نزد
من آمد. او ابتدا سعی کرد همه چیز را کتمان کند، ولی بعداً
نتوانست و دق دلش را باز کرد و با بغض گفت، از این که
مجاهدین همان اوایل تو و کریم حقی را نکشتند، علت این بود
که آن ها به خاطر ترور مستشاران آمریکایی در ایران، در
خارج از کشور مشکل داشتند وگرنه این کار را حتماً انجام می
دادند. آن ها حتی قرار بود تو را زنده زنده بسوزانند و
گوشت تنت را کباب بزنند و بخورند! ولی حالا تصمیم دارند
اقدام به ترور تو بکنند و سپس ترور را به گردن جمهوری
اسلامی بیاندازند، چون که فهمیدند تو با آن ها نیز مشکل
داری...!
من هم در مقابل تنها یک جمله گفتم و همین نیز به نظرم کافی
بود، من می بایست یک پاسخ تاریخی به مسعود رجوی می دادم،
که دادم.
مسعود رجوی چون خودش کوتاهست و کوتاه فکر می کند، به خیالش
از خودش بلندتر آدم وجود ندارد. او به خاطر نوشته ام نیست
که برایم حکم اعدام و سوزاندن و کباب کردن و غیره صادر می
کند. من طی سال های اخیر، بس که در دادگاهها و زندان و
مشکلات فراوان درگیر بودم، اساساً فرصت نمی کردم تا چیزی
بنویسم، یا اگر می نوشتم امکان انتشار نداشتم. حکم اعدام
مسعود رجوی برای من به خاطر نوشته ام نیست، به خاطرمقاومت
است. او نمی تواند مقاومت هیچ انسانی را تحمل کند.
مقاومت یعنی این که طی چند سال اخیر، میزان درآمد ماهانه
ام صفر بوده و حداکثر، با ماهی 200 دلار زندگی می کردم. هم
چنین طی همین مدت چند صد هزار دلار خسارت فعالیت علیه
مجاهدین را تحمل کردم که اگر در همین حین پدر بیچاره ام از
دنیا نمی رفت و ارثی به من نمی رسید، تا حالا چندین کفن
پوسانده بودم. مقاومت یعنی این که در بغداد حین یک عمل
انسانی ولی با جرم سیاسی، 33 روز در زندان انفرادی به سر
بردم. در همان زمان رهبری سازمان به سبک 7 تیر سال 1360،
به من اتهام جاسوسی برای جمهوری اسلامی را وارد کرد تا به
زعم خودش مشکلاتم را در عراق و ایران افزون کند. در حالی
که من طی مبارزاتم برای جاسوسان صدام حسین در زندان های
ایران نیز همواره طلب عفو و اغماض داشتم. رهبران سازمان با
مقاومت انسان مشکل دارند.
وقتی هم روزی قرار شد ما را از انفرادی آزاد کنند و
نماینده المالکی شب قبل خبر آزادی را به ما اعلام کرد و
قصد دلجویی از ما را داشت، گروهبان زندان ابواحمد، با شوخی
رو به افسر زندان کرد و گفت، برای این مهدی ناراحت نباشید،
این آدمی بوده که پاهایش دائماً روی دریچه سلول قرار داشت.
این در حالی بود که یک چهارم از دندان هایم شکسته بود. و
از این دست، دهها نوع دیگر می توانم بشمارم که برای خودم
نیز حیرت آور است. این ها بوده که رهبران مجاهدین را به
غیظ و خشم آورده و نه نوشته هایم که هنوز بسم الله را شروع
نکرده ام، یعنی امکانش را ندارم. در گذشته هم که تقریباً
مثل امروز با چند در صد ظرفیت و توانم مبارزه می کردم،
دچار همین مشکلات بودم. ولی در طرف مقابل از یاد نباید برد
که یک اشرفی مترسک که اربابان بزرگ آنان را تنها جهت اسباب
بازی و مترسک مقابل جمهوری اسلامی حفظ کرده اند، از حیث
تبلیغاتی و حفاظتی و سیاسی، هزینه ماهانه هر کدام به دهها
هزار دلار خواهد رسید.
با این وصف هدفم درس دادن مجدد به رهبران مجاهدین نیست. آن
درس تاریخی که باید می دادم، دادم. آن ها نیز تنها از
ارباب خود درس می گیرند و نه از تاریخ. با این وجود هنوز
هم اعتقادم در رابطه با تروریسم این است،
1ـ توجه اکید به یک نیروی منفی و ویرانگر، اصل ویرانگری را
کاهش نمی دهد بلکه افزایش خواهد داد.
2ـ جنگ های جنجالی و روانی و دراز مدت نیز جنگ هایی نیست
که به حذف یا کاهش تروریسم منجر شود.
3ـ تروریسم تنها از طریق مبارزه فرهنگی و افزایش آگاهی و
اخلاق در جامعه درون و برون مرز است که سیر افول و قهقرا
را خواهد رفت.